|
| |||||
|
|||||
|
قسم به هرچی بارون شدیده / به هر بی پناه و نا امیده تو که قلبت مثل برفا سفیده / نرنج از من آخه از تو بعیده . یاد تو چندیست که مهمانم شده ، خاطراتت آفت جانم شده هر چه میگویم سخن از یاد توست ، در سکوت من فقط فریاد توست دیدن لبخند آنهایی که رنج میکشند ، از اشکهایشان دردناکتر است . . . . چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است شرم دارم که شکایت بکنم از تنهایی . . . . . . اگر من شاعرم شعرم تو هستی اگر من عاشقم ، عشقم تو هستی اگر من یک کتاب کهنه هستم بدان زیبا ترین برگش تو هستی . . هر نگاهت ز روشنی کار ستاره میکند هرکه دوباره بیندت ، عمر دوباره میکند . . . ماه عشق است بیا عاشق شویم ، عاشق آن خدای خالق شویم چون به درگاهش کشیم دست نیاز ، مهربان باشد شویم ما بی نیاز .
. خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که عشق ورزیدن بهتر از زندگی کردن است و به هر که دوستتر میداری بچشان که دوست داشتن بهتر از عشق ورزیدن است(از نظره دکتر شریعتی عشق تب تندی هست که خیلی زود خاموش میشه و به خاطر همینهکه دوست داشتن برتر است)
نخواهم گل که گل بی اعتبار است/تمام عمر گل فصل بهار است/تو را خواهم من از گلهای عالم/که عطر تو همیشه ماندگار است. شايد كسي رو كه با تو خنديده فراموش كني...اماكسي رو كه با تو اشك ريخته هرگز! عشق ورزیدن را از کویر بیاموز که دریا بود نش را به افتاب بخشید. نگاهی آشنا بر یاس کردم*تو را درباغ گل احساس کردم/خلاصه در کلاس ناز چشمت *دو واحد عاشقی را انتخاب کردم اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی ، اره باز منم همون دیوونه ی همیشگی ، دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار اسمون ، فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون ، من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره ، بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره ، اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون ، منم تورو سپردم دست خدای مهربون اگر من شاعرم شعرم تو هستی اگر من عاشقم ، عشقم تو هستی اگر من یک کتاب کهنه هستم بدان زیبا ترین برگش تو هستی
نوشته شده توسط مصطفی smh.B.R در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 16:31 | لينک ثابت |
گوته می گوید : اگر ثروتمند نیستی ، مهم نیست بسیاری از مردم ثروتمند نیستند . اگر سالم نیستی ، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند . اگر زیبا نیستی ، برخورد درست با زشتی هم وجود دارد . اگر جوان نیستی ، همه با چهره پیری مواجه می شوند . اگر تحصیلات عالی نداری ، با کمی سواد هم می توان زندگی کرد . اگرقدرت سیاسی و مقام نداری ، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست . اما اگر عزت نفس نداری ، برو بمیر که هیچ نداری .
با آن که بیان گوته بر پایان این قطعه خیلی تند و بی رحمانه به نظر می رسد ولی حاکی از اهمیت بسیار موضوع عزت نفس یا احترام به خود است . مراقبت از خود ،عزت نفس یا احترام به خود با خودخواهی و غرور فرق دارد . دیکتاتور و انسان خودخواه فاقد عزت نفس و خویشتن دوستی سالم هستند . تا ما به قدر کافی و وافی به خود نپردازیم نمی توانیم مادران ، پدران ، همسران ، مربیان ، مدیران و انسان های صالح و خدمتکار باشیم . لازم است فرهنگ مراقبت از خود و عادلانه پرداختن به خود را بالا ببریم و این را برای مردم گناه ندانیم که چرا به فکر خود هستند و با این غلط معروف مبارزه کنیم که انسان خوب کسی است که تنها به فکر دیگران است . لازم است که حتی یک ساعت هم که شده فکر کنیم که چگونه تحرک بیشتر شادی بیشتر و حال خوبتری برای خود ایجاد کنیم . شوخی به جا ، خنده و طنز غذای روح هر انسان است . توجه کنیم که مراقبت ، پدیده ای جمعی و سیستمی است . کار، خانواده ، دیگران همه به مراقبت نیاز دارند از جمله خودمان اگر می دونستی چقدر دوستت دارم
اگر می دونستی چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم ای کاش می دانستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد ای کاش می دانستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب رها می کردی ای کاش تمام اینها را می دانستی (o
نوشته شده توسط مصطفی smh.B.R در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 16:24 | لينک ثابت |
باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند باتو،من با بهار می رویم باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم باتو،من در هر شکوفه می شکفم باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم باتو،من در روح طبیعت پنهانم باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند. بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد « دکتر علی شریعتی »
نوشته شده توسط مصطفی smh.B.R در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 12:57 | لينک ثابت |
تورا می جویم تو را در همه جا می یابم در همه جا پنهانی چون عطر در گلبرگ یاس کمان تو پنهانی درهفت رنگ رنگین تو پنهانی در صدای خش خش برگهای زرد پائیزی تو پنهانی در سپیدی برفهای زمستان تو پنهانی در نسیم بهاری تو لطیف مثل بوی باران. تو گرم مثل روزهای تابستان ومن نمی دانم چگونه در تو گم شود. آیا می شود تو را در آغوش کشید؟ دلم می خواهد تنها با تو سخن بگویم تنها تو را فریادبزنم و تنها به خاطر تو زندگی کنم اگر بدانم برای رسیدن به تو باید کوه بیستون را بکنم تیشه ای حتما خواهم یافت اگر بدانم برای رسیدن به تو باید در بیابان آواره شوم حتما بیابانی به وسعت دلتنگیت خواهم یافت اگر بدانم برای رسیدن به تو تمام خوبی ها را جمع کنم این کار را خواهم کرد آن قدر دوستت خواهم داشت که حتی مجنون درس عشق را از من یاد بگیرد من در شهر چشمانت گم خواهم شد و برای نجات خود هیچ نخواهم کرد کاش تو نیز مرا دوست می داشتی آن زمان تمام عاشقان به ما حسادت می کردند آن زمان نیازی به طلسم محبت نبود دیگر قصه دلدادگی طور دیگری به پایان می رسید دنیا رنگ زندگی به خود می گرفت وققنوس برای باقی ماندن خود را به آتش نمی کشید اما افسوس
خستگی... خسته ام از این همه دیوار . خسته از این روزهای هر روز تکرار خسته از همیشه در شب نشستن .کمی ضرباهنگ دلم را آرام تر کن تا آنجا که فاصله ای نباشد میان دستهای من وتو .تا آنجا که بدانم نگاهت را از من نگرفته ای .من دلم می گیرد وقتی دستهای مهربانت را گم کرده باشم .من دلم می گیرد وقتی دیگر از پشت پنجره های عشق نگاهم نکنی .ای مهربانم ! می دانم . می دانم که هنوز در پوست شب زندانی ام . می توانم به مهر تو ایمان داشته باشم . کمی آفتابی ام کن.
زندگی.جاری............. قصه ی یاس و من و دل ماندنی است مثنوی های غریبش خواندنی است آه ، ای یاس سپید آرزو با من از پیوند دل با دل بگو گاه ای بنیانگر عشقی غریب صاحب صدها نگاه دلفریب من دلم می گیرد از احساس ها از نگاه پشت این الماس ها آمدی ای فاتح گمنام دل کاشف لالایی بی نام دل آمدی الماس آوردی چرا؟ شاخه های یاس را بردی کجا باز این غربت گلویم را فشرد چشم های آبرویم را فشرد گرچه دل با درد خود دق کرده است گرچه بغضی چون شقایق کرده است یا که از اینجا نرو پیشش بمان در هراس و اوج تشویشش بمان یا بیا با او به دنبال بهار دست بر زانوی یکرنگی گذار در سفر دل با تو تسکین می شود اسب ها بی خستگی زین می شود چون بهاری تازه می خواهد دلم عشق بی اندازه می خواهد دلم یا که پائیزی پر از احساس برگ زندگی جاری شدن در اوج مرگ
ارغوان نامه...(ارغوانیه)
من گلی دارم به رنگ ارغوان
و زمینی که در آن کوچه ی تنگ گل شب بو می کاشت ارغوان رنگ سیه چشم خمار آلوده گل رُخش حُجب و حیای دارد کودکی با گل شب بو چه صفایی دارد دخترک کوچه ی خالی لِی لِی شعر انار کودکی وَه چه هوایی دارد ــــــــــــــــــــــ کودکی می بینم تنها خنده بر لب یک گل مست به رنگ ارغوان در دست گل شب بو دارد!... من گلم را به کسی نفرختم من فقط چند خطی اشک برایش ریختم گل من شب بو بود ♥♥♥♥ من گلی دیدم به رنگ ارغوان و غریبی که در آن کوچه ی تنگ گل شب بو می کاشت
اين باران است ميبارد يا نگاه تو كه صدايم خيس است؟ من ميشكنم يا شانههاي پير درختان كه جهان به گريه نشسته است؟ صداي شكستن ميبارد و من تنهاييام را قسمت ميكنم با گلهاي آفتابگرداني كه هيچگاه پشت به خورشيد راه نرفتهاند، تا سايه خود را لگد كنند. آسمان آفتاب ميبارد، آفتابي كه از امتداد نگاه تو طلوع ميكند تا شب قطبيام را، تا شب باراني را به صبح بكشاند. حالا تو، عزيزتريني كه زمين افتخار ديدنش را سپيد پوشيده است. حالا تو، آفتابيتريني كه ماه را به انفعال و ستاره را به انزوا ميكشاني، از لبهاي جهان ميتراوي تا شيرينترين لبخند را، فرهاد شوي. مهربان! كوهها در مقابل تو پريشاني ميبارند، درختان در برابرت به ركوع دل خوش كردهاند. باد بهانه است، نسيم بهانه است، طوفان بهانه است، اين جاذبه نگاه توست كه درختان را به سمتت خم ميكند. اين نگاه توست كه گردبادهاي جهان را به آسمان ميرساند، تا آسمان بهانهاي براي گريه كردن داشته باشد. مهربان! ساعتها كفاف ديدار ترا نميدهند. خيابانها توان گنجايش ترا ندارند. جادهها از تو لبريزند و من بيتو، تهيتر از آنم كه آهي، حتي آهي، بر لبهايم بوزد. مهربان! اين دستهاي توست، نگاه توست كه درختان را به آسمان ميرساند. اين چشمهاي توست كه قطرهها را به دريا، و دريا را به موج ميكشاند. اين تويي كه از بيلحظهترين زمان و بينقطهترين مكان درخشيدهاي تا جهان گوژپشت بتواند به تماشاي تو بايستد. و اين منم كه در ازدحام خيابانهايي كه از سر و كول هم بالا ميروند، تنهاييام را در پناه تو ميگريزم، تا زنده بمانم. ساعتها خلوتاند و شهرها شلوغ، دقيقهها در سكوت سپري ميشوند و من فرياد را زندگي ميكنم. ثانيهها بيدريغ ميگذرند و من در تكرار نام تو به لكنت ميافتم، حالا تو در مقابلم ميدرخشي و من عرياني خورشيد را آتش ميگيرم. حالا ساعت 10 صبح است. خيابانهاي همهمه به سكوت رسيدهاند، تو از كوچه به خيابان ميريزي، طلوع ميكني براي مردم و پيادهروها از تو پر ميشوند. ماشينهاي سرعت ترا توقف ميكنند، همهمه خيابان تمام شده است، زمان ايستاده است، ناگهان اسبي نقرهاي با سواري گمنام و گيج كه در هيچ صفحهاي از تاريخ نامي از او نيست، نه در مردهها و نه در زندهها، ترا، نه مرا، با خود ميبرد. تو دور ميشوي و من ايستاده ميميرم. تو لبخند ميزني و من در حسرت ميشكنم. دلشورهاي غريب در جانم زلزله ميشود، خيابان دور سرم ميچرخد، ماشينها دور سرم ميچرخند، آدمها مرا به انگشت تهمت اشاره ميروند تا ايستادنم را بدزدند. حالا هزار ساعت از آن ساعت 10 صبح گذشته است و من هر شب با ديدن تو خواب را زندگي ميكنم. حالا هزار ساعت در بيتو بودن گريه ميكنم، و اشكهايم قطره، قطره، قطره در گمنامترين بيمارستان شهر در رگهايم ميريزند. تا صورتم سرختر نشود، تا فشار خونم بالاتر نرود. حالا هزار بار شكستهام و هزار بار پيرتر از آنم كه روزي، فرشتهاي با يك شاخه رز سرخ به ديدارم بيايد، تا پلهپله مرا به زمين برساند. خورشيد من! عمرم كفاف بيتو بودن را نميدهد. بايد در امروزم بدرخشي تا شبهاي قطبيام را صبح كنم. دريا بهانه است، شب، مهتاب بهانهاند، آنچه واقعيت دارد، نديدن توست كه ريشم را سپيد ميكند، و من ميترسم از تمام سپيدهها، سپيدها و سپيدارهايي كه بودنشان را مردهام. يك روز بايد دريا دريا سر به صحرا بگذاري و فردا فردا در سوگم گريه كني، تا شايد آتش درونت را به آسمان برساني، تا در يك شب باراني صداي خيسم را بشنوي. جهان جريان دارد چه من باشم چه نباشم، همينكه تو هستي كافيست تا هوش از سر ستارگان بپرد. جهان كوچكتر از آن است كه بيتو بودن را در من فراموش كند و درختان كوتاهتر از آناند كه صداي آسمانيات را بتوانند از من بگيرند. همواره هر روزم را در لبخند تو خلاصه ميكنم، و هر شبم را در خواب تو بيدار ميمانم تا شايد زندگي، با فرهاد، شيرين شود. بگذريم شايد، شايد، شايد در سرزمين تو روزي باران ببارد و نامم را از ياد ببري، ولي من خشكسالي را زندگي ميكنم.
نوشته شده توسط مصطفی smh.B.R در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 14:8 | لينک ثابت |
پروردگارا!
بنويس، چه بنويسم!! بگو چه بگويم!! زيباست ،سكوت ، فكر بگو… بنويس، چه زيباست ، فكر سكوت شايد اين يادگار بهترين شبهاي زنگيم باشد شنيدم ،آموختم فرياد شدم ،سيراب شدم نه... تشنه تر شدم تو به من پي آب رفتن را فرياد زدي در سكوت ،به خواست او و زندگي در گذر است و در انتظار شبي حي ، شبي روشن ظاهر را ويران كن كه به اين ها نيست ... !
من تنها هستم ، تنهای تنها برای او آرام آرام اشك بريزم
يه شعر زيبا از اخوان ثالث:
نا گه غروب کدامین ستارهبا آنکه شب شهر را دیرگاهی استبا ابرها و نفس دودهایش تاریک و سرد و مه آلود کرده است و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده است من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت پوشاندم از چشم او سایه ام را با سایه ی خود در اطراف شهر مه آلود گشتم اینجا و انجا گذشتم هر جا که من گفتم ، آمد در کوچه پسکوچه های قدیمی میخانه های شلوغ و پر انبوه غوغا از ترک ، ترسا ، کلیمی اغلب چو تب مهربان و صمیمی میخانه های غم آلود با سقف کوتاه و ضربی و روشنیهای گم گشته در دود و پیخوانهای پر چرک و چربی هر جا که من گفتم ، آمد این گوشه آن گوشه ی شب هر جا که من رفتم آمد او دید من نیز دیدم مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم چون دو تذرو جوان می چمیدند و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان حتی بگو باد دامان ایشان می شد نهیبی که بی شک انگار گردنده چرخ زمان را این پیر پر حسرت بی امان را از کار و گردش می انداخت ، مغلوب می کرد و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند نومیده و مرعوب می کرد در چار چار زمستان من دیدیم او نیز می دید آن ژنده پوش جوان را که ناگاه صرع دروغینش از پا درانداخت یک چند نقش زمین بود آنگاه ... غلت دروغینش افکند در جوی جویی که لای و لجنهای آن راستین بود و آنگاه دیدیم با شرم و وحشت خون ، راستی خون گلگون خونی که از گوشه ی ابروی مرد لای و لجن را به جای خدا و خداوند آلوده ی وحشت و شرم می کرد در جوی چون کفچه مار مهیبی نفت غلیظ و سیاهی روانبود می برد و می برد و می برد آن پاره های جگر ، تکه های دلم را وز چشم من دور می کرد و می خورد مانند زنجیره ی کاروانهای کشتی کاندر شفقها ،فلقها در آبهای جنوبی از شط به دریا خرامند و از دید گه دور گردند دریا خوردشان و سمتور گردند و نیز دیدیم با هم ، چگونه جن از تن مرد آهسته بیرون می آمد و آن رهروان را که یک لحظه می ایستادند یا با نگاهی بر او می گذشتند یا سکه ای بر زمین می نهادند دیدیم و با هم شنیدیم آن مرد کی را که می گفت و می رفت : این بازی اوست و آن دیگیر را که می رفت و می گفت : این کار هر روزی اوست دو لابه های سگی را سگی زرد که جلد می رفت ، می ایستاد و دوان بود و لقمه ای پیش آن سگ می افکند ناگه دهان دری باز چون لقمه او را فرو برد ما هم شنیدیم کان بوی دلخواه گم شد و آمد به جایش یکی بوی دشمن و آنگاه دیدیم از آن سگ خشم و خروش و هجویمی که گفتی بر تیره شب چیره شد بامداد طلایی اما نه ، سگ خشمگین مانده پایین و بر درخت ست آن گربه ی تیره ی گل باقلایی شب خسته بود از درنگ سیاهش من سایه ام را به میخانه بردم هی ریختم خورد ، هی ریخت خوردم خود را به آن لحظه ی عالی خوب و خالی سپردم با هم شنیدیم و دیدیم میخواره ها و سیه مستها را و جامهایی که می خورد بر هم و شیشه هایی که پر بود و می ماند خالی و چشم ها را و حیرانی دستها را دیدیم و با هم شنیدیم آن مست شوریده سر را که آواز می خواند و آن را که چون کودکان گریه می کرد یا آنکه یک بیت مشهور و بد را می خواند و هی باز می خواند و آن یک که چون هق هق گریه قهقاه می زد می گفت : ای دوست ما را مترسان ز دشمن ترسی ندارد سری که بریده ست آخر مگر نه ، مگر نه در کوچه ی عاشقان گشته ام من ؟ و آنگاه خاموش می ماند یا آه می زد با جرعه و جامهای پیاپی من سایه ام را چو خود مست کردم همراه آن لحظه های گریزان از کوچه پسکوچه ها بازگشتم با سایه ی خسته و مستم ، افتان و خیزان مستیم ، مسیتم ، مستیم مستیم و دانیم هستیم ای همچو من بر زمین اوفتاده برخیز ، شب دیر گاهست ، برخیز دیگر نه دست و نه دیوار دیگر نه دیوار نه دست دیگر نه پای و نه رفتار تنها تویی با من ای خوبتر تکیه گاهم چشمم ، چراغم ، پناهم من بی تو از خود نشانی نبینم تنهاتر از هر چه تنها همداستانی نبینم با من بمان ای تو خوب ، ای بیگانه برخیز ، برخیز ، برخیز با من بیا ای تو از خود گریزان من بی تو گم می کنم راه خانه با من سخن سر کن ای سکت پرفسانه ایینه بی کرانه می ترسم ای سایه می ترسم ای دوست می پرسم آخر بگو تا بدانم نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست این ظلمت غرق خون و لجن را چونین پر از هول و تشویش کرده است ؟ ایکاش می شد بدانیم ناگه غروب کدامین ستاره ژرفای شب را چنین بیش کرده است ؟ هشدار ای سایه ره تیره تر شد دیگر نه دست و نه دیوار دیگر نه دیوار نه دوست دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست ، اما هشدار کاینسو کمینگاه وحشت و آنسو هیولای هول است وز هیچیک هیچ مهری نه بر ما ای سایه ، ناگه دلم ریخت ، افسرد ایکاش می شد بدانیم نا گه کدامین ستاره فرومرد ؟
نوشته شده توسط مصطفی smh.B.R در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 13:11 | لينک ثابت |
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده. خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم. به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم. دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟ در آواز شب اويز هاي عاشق؟ در چشمان يک عاشق مضطرب؟ در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟ دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم. و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي. اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم. مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود. مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم. دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد. دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم. دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود. دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته. دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطایی کردم که ز من رشته ی الفت بگسست در دلش جایی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست هر کجا می نگرم باز هم اوست که به چشمان ترم خیره شده درد عشق ست که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیره شده گفتم از دیده چو دورش سازم بی گمان زودتر از دل برود مرگ باید که مرا دریابد ورنه دردی ست که مشکل برود شعر گفتم که ز دل بردارم بار سنگین غم عشقش را شعر خود ٬ جلوه ای از رویش شد با که گویم ستم عشقش را مادر ٬ این شانه ز مویم بردار سرمه را پاک کن از چشمانم بکن این پیرهنم را از تن زندگی نیست به جز زندانم تا دو چشمش به رخم حیران نیست به چه کار آیدم این زیبایی بشکن این آینه را ای مادر حاصلم چیست ز خودآرایی در ببندید و بگویید که من جز از او از همه کس بگسستم کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست فاش گویید که عاشق هستم قاصدی آمد اگر از ره دور زود پرسید که پیغام از کیست گر ازو نیست ٬ بگویید آن زن صبر تلخ
با سکوتی ٬ لب من بسته پیمان صبور ــ زیر خورشید نگاهی که ازو می سوزم و به نفرت بسته ست شعله در شعله ی من ٬ زیر این ابر فریب که بدو دوخته چشم عطش خاطر این سوخته تن ٬ زیر این خنده ی پاک و ورد جادوگر کین که به پای گذرم بسته رسن... آه ! دوستان دشمن با من مهربانان در جنگ ٬ همرهان بی ره با من یک دلان نا همرنگ... من ز خود می سوزم همچو خون من کاندر تب من بی که فریادی ازین قلب صبور بچکد در شب من بسته پیمان گویی با سکوتی لب من.
کشک........... شادی روزگار یعنی کشک خاطر بی غبار یعنی کشک
در قم و یزد و گرمسار و طبس شرشر آبشار یعنی کشک
بین خرچنگ های مردابی سخن از خاویار یعنی کشک
چون که پروازها سر وقتند سالن انتظار یعنی کشک
چون که بینش پژوه می خواند اثر شاهکار یعنی کشک
محسن نامجو که خواننده است بیژن کامکار یعنی کشک
کارگردان اگر که ده نمکی است منشی و دستیار یعنی کشک
تا که یک سانت برف می بارد کشور گازدار یعنی کشک
جیب ما را زدند از چپ و راست هم یمین هم یسار یعنی کشک
تک جناحی اگر شود کشور پس گروه فشار یعنی کشک !
چون که مستعجل است هر دولت صحبت از اقتدار یعنی کشک
همه چون مومنند و مومنه اند لاجرم سنگسار یعنی کشک
چون دمد توی صور اسرافیل قطر سنگ مزار یعنی کشک ....!
نوشته شده توسط مصطفی smh.B.R در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت 16:37 | لينک ثابت |
او به من گفت:غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع کن.
با وجود اينکه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد اما از وزن جعبه
سياه کاسته مي شد!
در جعبه سياه را باز کردم و با تعجب ديدم که ته آن سوراخ است!
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:پس غمهاي من کجا هستند؟! خداوند
لبخندي زد و گفت:غمهاي تو اينجا هستند نزد من!
از او پرسيدم:خدايا چرا اين جعبه ها را به من دادي؟چرا اين جعبه طلايي و
اين جعبه سياه سوراخ را؟
و خدا فرمود:
فرزندم جعبه طلايي مال آنست که قدر شاديهايت را بداني و جعبه سياه تا
غمهايت را رها کني!
يه سرزمين بود پر از آدم هاي مهربون و دوست داشتني كه هر كدوم يه گوشه اش زندگي ميكردند. يه روز يه نفر اومد اونجا و سلطان اون سرزمين شد،سلطان خيلي زيبا اما مغرور بود.اونقدر مغرور و خودخواه كه با كارهاش سرزمين رو در هم شكست. سلطان قلب من با غرورش سرزمين قلبم رو شكست!!
حتی سراغی از من نمیگیری.......... یه روزی تنهام میذاری حتی تو روی قلبم پامیذاری حتی تو
میرسه روزی که بعدباورت میگی داری کم میاری حتی تو
می بینم روزی روکه به سادگی پشت پابه ارزوهام می زنی
می گذری ازمنو آخرش فقط میشینی زل توی چشمام می زنی
حتی تو یه روزی تنهام میذاری میری
حتی توسراغی دیگه ازمن نمی گیری
میدونم که بی تو،توی تنهایی می میرم
می بازم به نگاه توازدنیا میرم ،به نگاه توازدنیامیرم
اگه باختم اگه سوختم اگه توخودم شکستم
اگه دیدی یاشنیدی گوشه ای چشمامو بستم
عشق من یادت بمونه من همیشه باتوهستم
عشق من فدای چشمات توروازجون می پرستم
حتی تو یه روزی تنهام میذاری میری
حتی توسراغی دیگه ازمن نمی گیری
میدونم که بی تو،توی تنهایی می میرم
می بازم به نگاه توازدنیا میرم ،به نگاه توازدنیامیرم
نوشته شده توسط مصطفی smh.B.R در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 17:34 | لينک ثابت |
اه الان که اینو دارم می نویسم دلم خیلی گرفته دوست دارم اونیکه اینو می خونه و زود تر به من بگه که.........
خودش می دونه که با کی هستم خدا کنه !؟
خدا کنه زودتر بیاد یا من برم پیشش اخه بهش گفتم که می تونم برم پیشش البته اگه هنوز بخواد.. عزیزم به یادتم
نوشته شده توسط مصطفی smh.B.R در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 19:59 | لينک ثابت |
نازنینم کاش می دانستی که .......!
که هیچگاه بودن با تو را فراموش نخواهم کرد.....! خاطرات من یعنی تمام آن زمانی که من با تو بودم.....! آری مدت زمان کوتاهی بود....! گل من ! آیا تا به حال انتظار کشیده ای....؟! آیا تا به حال شبانه روز برای خبر گرفتن از همدمت گریسته ای....؟! هیچگاه معنی التماس را فهمیده ای ....؟! هیچگاه کلمه ی دوست داشتن را درک کرده ای...؟!
تا همیشه دوستت خواهم داشت حتی اگر دیگر هیچ اعتنایی به من نکنی...!! دوستدار تو :مصطفی برمودا
برای نازنینم می نویسم ...! کاش می دانستی :
نازنینم عاشقانه دوستت دارم ...! می خواهم همه بدانند که عشق من کیست...! می خواهم بار دیگر دستانت را در دست بگیرم ...! می خواهم بار دیگر به چشمان زیبایت بنگرم ...! می خواهم با تمام وجود تو را در آغوش بکشم ...! نازنینم انتظار می کشم تا روز دگر فرا رسد و من خود را در کنار تو ببینم ...! منتظر می مانم تا دوباره صدای آرام و زیبای تو را بشنوم...!
آری این من هستم مهتاب تو ...! عشق من!تا همیشه ، عاشقانه ، صادقانه دوستت دارم ...! و دیگر هیچ ...! مصطفی برمودا
نوشته شده توسط مصطفی smh.B.R در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 16:42 | لينک ثابت |
اگه یک عشق توی این دنیا باشه اون تویی!اگه یک با وفا توی این دنیا باشه بازم اون با وفا تویی! یک حقیقت محض با بودن تو توی قلبم خوشبخت ترینم!با بودن توتوی دنیام حس می کنم عاشق ترینم!اگه یک عشق جاودانه توی این دنیا باشه اون عشق تو قلب منه!بهت افتخار می کنم!!! ای عشق من تویی که مظهر پاکترینی.اگه یک عاشق توی این دوره زمونه باشه اون منم!!می دونی چرا؟؟؟؟چون پاکترین عشق توی قلبم منه! میدونی چیه تو بهترین هدیه از طرف خدا واسه منی!اگه این دنیا با ادمای بی وفاش با قلبم و روحم مدارا نمی کنن ام تو میون اونها با محبت و عشقت زندگی دوباره بهم می دی!تو که سرچشمه و عشقی! اینک که اومدی قلبم شد مال تو مطمئن باش همیشه مال تو لحظه ای نمی زارم از این که تو قلبمی پشیمون بشی!! اگه یک دل دیونه توی این زمونه باشه دل منه که دیونه قلب مهربون توئه!!! بشکن این سکوت عاشقانه رو با فریادت فریاد بزن نام مرا که با رعد صدات هوای دلم بارونی بشه!!!! اونوقت که هواش بارونی شد بیا زیرش!حسشون کن گرمی قطره های بارون و که تو قلبم می باره رو می گم!! تو مقدس ترین عشق تو این دنیایی مهم میست بقیه چی می گن مهم این که من وتو مال همیم!هر کی هم هر چی می خواد بگه بگه! اگه یک با وفا باشه اگه یک همدل واسه من باشه اگر یکی بتونه حرفمو بفهمه اون تویی نه کسی دیگه اونی که تا ابد توی قلبمه تویی نه کس دیگه!!
من هستم و تو هستی و یک فاصله بین ما! من تنها هستم و عاشق هستم و دلتنگ یار!! لحظه هیی بود هر موقع دلتنگت می شدم کارم بود اشک ریختن و غصه خوردن! مدتیست که دیگه دلتنگ نمیشم اخه بر سجاده عشق سجده می کنم و تورو دعا میکنم! با خدا رازونیاز می کنم! اخر سرم یه سجاده خیس به جا میمونه با یه دل خالی از درد و دلتنگی! کار من شده شب و روز راز و نیاز باخدا دو چشم خیس و یه دل خالی از درد سهم من از دیدار با اوست! سجده می کنم در برابرش که من و تو رو یاری می ده میدونم ما رو بهم می رسونه! من که امیدوارم به روز های اینده به روزهایی که مال هم باشیم امید داشته باش خدا به ما عاشقاست! منم و شب روز رازو نیاز با خدا اخه یه دل پر راز هست و تو هست تنها نیازمنی! بعد ذکر کلام خدا نام پاک تورا زمزمه میکنم برای کی؟خوب برای خدا برای دلم! ما رو بهم برسون ای بخشنده ترین ای مهربون عالم! اخه ما تنها امیدمون تویی نا امیدمون نکن اخه تویی که می تونی ما رو به اوج خوشبختی برسونی!! عشق ما پاکه قبله ما مقدس!به نظر من این زیباترین لحظه عاشقیست! وقتی این دردو دلا رو با خدا می کنم اروم میشم حس می کنم فقط اون که درد من و می فهمه اخه فقط اون که می فهمه چه ارزویی دارم ! عشق ما مقدس همین برای من و تو بسه به خدا بسه! سجده می کنم دربرابرش دعا می کنم تورو راز دلم و بهش می گم ازش می خوام که من و به تنها ارزوم که رسیدن به تو است برساند!!
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش
نوشته شده توسط مصطفی smh.B.R در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 16:33 | لينک ثابت |
|
درباره وبلاگ
![]()
سلام. ممنون از اینکه به وبلاگ خدمون سر زدین. و فعلا از تهنایی خوشم میاد و ترجیح میدم ساکت باشم اما تو وقتهای لازم ازهمه شلوغترو با تعداد زیادی از رفقا هستم.(بعضی وقتها خیلی نا امید می شم و برو بچ هم کاری نمی تونن بکنن
فهرست اصلي
پيوندها
yahoomail
googel من و تو کلوب ایدی. فیلتر شکن یاران.. عشق ردیف اهنگ قالب قشنگ وب جون Bermouda.Rapper فیلتر شکن جدید فیلتر اوني كه رفت ونمياد (كماندو جون ودوستان شادمهري) دوست كوماندو(N) باباي رپرا عشق رپ (خودم) ali agha سينا خان زمزمه های دلتنگی فرزانه ::شادمهر يس :: پيوندهاي روزانه
طرح
قالب
|
||||
|
کليه ي حقوق
اين وبلاگ توسط |
|||||